حرفهایی که چال شد........
وقت، وقت بیداری چشمانت نیست
پلک بزن
بخواب عزیز
چشم های تو از گیر و دار نگاه رهگذران خسته است...
وقتی اشاره انگشتانم به امتداد کوچه ی خوابهای تو رسید
با خستگی دستان پدر خوابیدی