قسمت دوم داستان عاشقانه امیر و فائزه،
برای خواندن قسمت اول این داستان کلیک کنید.

دوستام می گفتن برو باهاش دوست شو ولی اونا نمی دونستن این دل دوستی نمی خواد یه چه چیزایی هم از دوستی می دونستم که اسمش رو همه می دونن بهش میگن -احساسات - که وقتی باهاش بازی بشه خیلی ضربه ی بدی میزنه حالا بیشتر هم دخترا با احساساتشون بازی میشه و من نمی خواستم این اتفاق نه برای خودم بیفته نه برای اون من نمیگم دوستی بده فقط نمی توستم خودمو قانع کنم که با دوستی پیش برم دوستی بد نیست عشق بده که هر لحظه باید کنارت باشه و اگه یه روز نبینیش خیلی برات سخته بهم میریزی و منم مثله همیشه یک هفته مونده بود به مهر ماه 93 مثله همیشه بالای خونمون داشتم با دلتنگیش سر می کردم هنذفری هم تو گوشم بود صدایی نمی شنیدم یک لحظه دیدم . . .
بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید . . .