سلام خدمت دوستانی که الان تو ایام عید خوش می گذرونن و هیچ دردی ندارند.
داستانی که قراره براتون بگم که ای کاش فقط داستان بود و یه خواب که وقتی صبح بیدار میشی ببینی خواب بود و نفس عمیقی بکشی و از خدا بخوای دیگه هیچوقت این خواب رو نبینی چون واقعا نمی دونم، بخدا نمی دونم از کجاش شروع کنم تا دوباره اون خاطرات برام زنده نشه اونقدری حالم بده که ...

داستان از روزی شروع شد که من یه بچه درس خون بودم و بیشتر اوقات درس می خوندم و تفریحم بازی با بچه های کوچه بود و خیلی اون زندگی رو دوست داشتم و دوست دارم فردا که بیدار شم دوباره برگردم به اون روزا اما...
بقیه داستان در ادامه مطلب . . .