
می خواهم مُچاله و خیس در آغوشش بمانم !
از پهن شدن بر بند خاطرات بیزارم …
.
.
.
چنان بر خاطراتت باریده ام
به هر بندی بیاویزی شان
خیس من اند … !
“مهران پیرستانی”
.
.
.
روزها رفت ولی یاد تو کمرنگ نشد
سالها رفت و دل من سنگ نشد
ذهن من بستر صد خاطره با یاد تو بود
نامت از صفحه این خاطره کمرنگ نشد